مهربونیِ بی اندازه ی چشمای تو به خدا رفته بود ،
خدایی که وقتی تو رو به دستای زمین میسپرد ،
دستاتو پر از معجزه کرد ،
همه چیز از قلبت شروع شد ، آیینه ای که تصویر نگاهِ خدا توش افتاده بود ،
اگه زندگی مثه یه دفتر خاطره ی قدیمی باشه ،
بعضیا میان و توی صفحه ی خودشون خاطره های روزمرشونو مینویسن ،
خیلیا هم اصلا چیزی نمینویسن ،
اما کسی که بتونه با یه قلمِ خوشرنگ و یه خطِ خوش، غزل زندگیشو قافیه به قافیه توی این دفتر بنویسه ، طوری که بقیه با خوندن غزل زندگیش یه چیزی توی قلبشون بیدار بشه ،
اونه که موندگاره ،
اونه که تونسته چیزی به این دنیا اضافه کنه ،
تو اومدی و شدی موندگار ترین ترانه رو لبِ میلیونها عاشقِ واقعی ،
اومدی که بشی زمزمه ی قلباشون تو شبهای تاریکِ تنهایی ،
میدونی ،
پاییز و آبان همه ش بهونه بود ،
خدا طاقتِ دوریتو نداشت ،
دستشو دراز کرد و دستاتو محکم گرفت ،
و چیزی که از تو برای ما به یادگار موند ،
عشق و محبتی بود که موج به موج ،
از دریایِ بی کرانِ صدای جادویی تو به ساحلِ قلبِ ما قدم میذاشت ،
اسمتو صدا میکنم ،
آسمون دلش تنگ میشه و بغض میکنه ،
و بعد انگار که شیشه ی بغضش ترک برمیداره ،
دونه به دونه اشک هاشو روی صورتم میریزه ،
پنجره ها رو باز میکنم و پاییز ،
میاد و میشینه روی صندلی ،
چاییشو میخوره و به من زل میزنه ،
نه اون حرفی برای گفتن داره و نه من ،
وقتی عزم رفتن میکنه ، دستمو میذارم روی شونه اش و میگم : دستِ آبانو بگیر و با خودت ببر ،
اینجا هیچ کس گوشش به زمزمه های دردناکِ تو بدهکار نیست ،
بهش میگم هزارتا آبان هم بیاد و بره ،
شومینه ی این عشق ،
گرم تر از همیشه تو قلبِ ما روشنه ،
اسمتو صدا میزنم ،
و یه نفر آروم توی گوشم میگه ،
یکی هست که تا ابد هست .
.
.
.
#مرتضی_پاشایی #آقای_خاص #حضرت_عشق #اتحاد #خانواده_خاص #اتحاد_خانواده_خاص #پنجمین_سالگرد #بیست_و_سوم_آبان
مرتضی باورم نمیشه خودت باشی چقدرمظلوم چقدر ساکت صدای ناله پردرد تورو کسی نشنید کسی نمیشنوه اما این چهره تویعنی داری به روت نمیاری عاشقانت هوادارا نااحتت نشن مبتلا به درد بی تو بودن نشن ای وای مظلوم بذار به حال خودم گریه کنم ای کاش پرستارت بودم بالا سرت بیداربودم مظلوم چراحال نداری بلند بشی بگی به فکرمی کنی بگی مارو دوست داری بگی برامون یه تکیه گاه مطمئنی مرتضا نگو خدا بهمون طاقت میده این اولین واخرین دروغته مرتضا دستم داره ازغصه دردهایی که تورو به این بسترانداخته وبهت اجازه فریاد زدن نداده بی حس میشه چه جوری تونستی هیچی نگی اینهمه دردو تنهایی تحمل کنی اقلا مارو صدا میزدی کنارت باشیم نمیتونم بگم ازغصه این حرفهایی که تواین عکس توئهچه حالی ام بزار فقط همین عکسونگاه کنم گریه کنم بگم خدایا چه جوری دلت اومد این زمزم باصفا اینجوری بشه بذاربگم ماهم تورو دوست داریم بهت وفاداریم تاابد فراموشمون نکن . . . .
درباره این سایت